آرمیــــــتا بانوآرمیــــــتا بانو، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

آرمیتا بانو (فرشته آرامش و نعمت)

دست و پا!

من اولین چیزی از تو که عاشقشون شدم دست و پای کشیده و سفید و خوشگلت بود! باور نداری خودت ببین: بقیه عکسا در ادامه مطلب. دستاتو معمولا" باز نگه میداری. اگرم خواب باشی اکثرا" دو تا دستتو می کنی زیر بالشت. اینطوری: ...
22 مرداد 1391

پپو سلیمانی

سلام. دیروز نمیدونم از کجا یه پپو (قاصدک) اومده بود توی خونه. پپوها همیشه برای من پیام آور یه احساس قشنگ بودن، حسی که از اومدن پاییز ناشی میشه. پاییزی که بهار عارفاست. اینم یه عکس دیگه از تو: (از طرف مادری ندید بدید!) ...
22 مرداد 1391

شب قدر

سلام. امشب اولین شب قدر زندگی توئه. شب قدریه که مامانت خالصانه ترین "غلط کردم"ها رو به درگاه خدا میفرسته و اونو به حق پاکی و معصومیت تو قسم میده تا از سر گناهاش بگذره و ببخشدش. مامانی توی این شب عزیز شفای همه مریضا رو از خدا میخواد.... توی این چند سال اعتقادات مادر، به شکل دردناکی سست و متزلزل شد و از همین نقطه هم صدمه های زیادی خورد. پس کجا رفت اون همه توکل؟ اون همه عشق؟ اون همه راز و نیاز؟ اون همه نشانه؟ هی هی هی... وقتی غرق در نعمتی، مثل ماهی توی دریا که هی می پرسه این دریا که میگن کجاست؟ نمیبینی چقدر خوشبختی. خدایا تو رو به حق همه دستای بالا رفته توی این شب، ما رو ببخش و بیامرز.
19 مرداد 1391

اسک!

سلام. امروز بعد از مدتها وقت کردم چند تا از عکساتو آپ کنم. این اولین عکس تو در بدو تولد توی بیمارستانه: بقیه عکسا در ادامه مطلب....   اینم یکی دیگه با دستبند مربوطه! اینم منم در خواب ناز: اینم ننه نقلی مربوطه!   ...
14 مرداد 1391

اولین حمام بدون کمک

امروز جمعه بود و من برای اولین بار تو رو بدون کمک حموم کردم. خوشبختانه از آب تنی حسابی خوشت میاد و اصلا" گریه نکردی. من همش حواسم به سر و گوشت بود که آب توی گوشت نره. فقط موقع لباس پوشیدن بود که بی قراری کردی و بعد از خوردن شیر، آروم گرفتی خوابیدی. عافیتت باشه گلکم. اینم عکس اولین حمامت توی روز هفتم. روز چهارم نافت افتاد. (خدایی دست دکتره خیلی سبک بود. انقد نافت قشنگ و راحت افتاد که نگو.) ...
13 مرداد 1391

دکتر، پستونک و لرز!

سلام. حدود 20 روز از تولدت میگذره و من هنوز فرصت نکردم خاطرات این مدتو برات بنویسم. 20 روزی که هر روزش یه اتفاق جدید و یه ماجرای نفس گیر داشتیم. عجالتا" اینو داشته باش که 3 شب پیش مامانی نصفه شب لرز وحشتانکی کرد و 3 تا لباس پوشید و پتو کشید روش. بعدنا فهمید که اون لرز، اصطلاحا" "لرز شیر" بهش میگن و بعد از اون شیر کافی برای نینی بوجود میاد. دیروزم بردیمت پیش دکتر سیمین قینی برای چک آپ. وزنت 3450 شده بود و قدت 52. (موقع تولد 3100 بودی و 49 سانتیمتر) خلاصه ظاهرا" مشکل خاصی نداری و نگرانی های مامی در مورد پیپی، آروغ زدن، برفک زبون و... بی دلیل بوده. امروزم علی رغم میل باطنیم مجبور شدم پستونک توی دهنت بزارم. آخه دیدم عادت کردی اونقدر از س...
11 مرداد 1391

و تمااااااااااام!

بالاخره انتظار به پایان رسید و فردا قراره رسما" با گریه های معصومانه ات پا به این دنیای ما انسانها بزاری و مسیر زندگیتو شروع کنی. دخترکم، برات بهترین آرزوها رو دارم و دلم میخواد به بهترین نقطه ای که خدای مهربون برات مقدر کرده برسی. راستش یه کم استرس دارم........ احساس می کنم فردا یهو قراره یه موجود شکننده و بی پناه بیاد توی آغوشم که هیچ کسی رو غیر از من نداره برای کمک و حمایت نداره و من عملا" هیچی از مادری کردن بلد نیستم......... امروز با بابایی رفتیم بیمارستان برای کارای پذیرش. فشارم ١١ روی ٨ بود که در مقایسه با خفته پیش که ١٠ روی ٦ بود، بهتر بود. قرار شد فردا ساعت ٨ صبح ناشتا بریم بیمارستان تا ببینیم کی نوبتمون میشه بریم ...
21 تير 1391